رفاقت گژدم وسنگ پشت:
===================
رفاقت کرد گژدمی باسنگ پشتی
که در عالم زندگی را بقا نباشد
روان گردیدند هردو سوی صحرا -
که بهتر از سیاحت دیگر دوا نبا شد
روان بودند هردو پای پیاده --
سفر سختر از سفر به پا نباشد
خطاب بنمود گژدم سنگ پشت را -
بغیر یاری مارا در سفر دیگر هیچ راه نباشد
سوار گردیدگژدم سنگ پشت را –
که سختر از نیش گژدم بدتربلا نباشد
پیاپی نیش میزد گژدم سنگ پشت را –
که نیش گژدم از طبیعتش جدا نباشد
رسیدند هر دو شان بابرکه آب –
که هیچ ورزشی شیرینتر از شنا نباشد
بهنگام ورود شان به برکه آب –
برای سنگ پشت بهتر از غوطه رویا نباشد
چنان غوطه زد سنگ پشت با قعر برکه --
بغیر از مرگ گژدم را هیچ راه نباشد
رفاقت بامردم پر کین - و بد اندیش --
ازان بدتر دیگر هیچ اشتباه نباشد
رفیق بد انسان را اندازد به ظلمت
بنزد او فرق بین راه وچاه نباشد
میگویند عبدالله هاتفی که ازجمله شعرای همدوره
مولانا عبدالرحمن جامی بوده دارای قلم توانا
و طبع رسای نیز بوده و در سال 927 هجری قمری وفات کرده
بنا بنوشته استاد خلیل الله خلیلی (*)
او وقتی میخواسته قصه لیلی و مجنون را به رشته نظم
بیاورد از مولانا عبد الرحمان جامی اجازه خواسته بوده
که مولوی در جواب او چنین گفته است :
هرگاه این قطعه فردوسی را جواب کردی معلوم است که آن را هم
میتوانی والا اقدام به این کار مکن هاتفی قطعه فردوسی را
جواب نموده واز مولانا
عبدالرحمان جامی اجازة نظم لیلی و مجنون را
دریافت کرده:
که قطعۀ فردوسی چنین است :
***********************
درختی که تلخ ا ست وی را سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب
به زیر انگبین ریزی و شیر ناب
سرانجام گوهر بد به کار آورد
همان میوة تلخ ببار آورد
جواب هاتفی:
اگر بیضۀ زاغ ظلمت سرشت
نهی زیر طاووس باغ بهشت
بهنگام آن بیضه پروردنش
ز انجیر جنّت دهی ارزنش
دهی آبش از چشمۀ سلسبیل
به آن بیضه، دم در دهد جبرئیل
شود عاقبت بیضۀ زاغ، زاغ
کشد رنج بیهوده طاووس باغ
با عرض احترام سید محمد خیرخواه
دنیای که برادر نکشند آنم آرزو است :
==========================
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
وزدیو دد ملو لم وانسانم آرزو ست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست(1)
گفتیم که صدق وصفا گم گشته از جمع ما
گفت آنکه گم گشته ازشما همانم آرزوست
گفتیم در ملک ما برادر برادر کشد
گفت دنیایکه برادر نکشند آنم آرزوست
گفتیم که زار پریش است حال ما –
گفت احوال با نشاط سرو خرامانم آرزوست
گفتیم در همه جا دشمن کمین کرده است
گفت همت باصلابت قوت ایمانم آرزوست
گفتیم دمادم دشمن میدان طلب همی کند
گفت شیر خدا ومرد میدانم آرزوست –
گفتیم دل ز غوغا وجنگ سیر گشته است –
گفت دنیای با صفا ومحبت اخوانم آرزوست –
گفتیم ممکن نرسی هرگز بر آرزوی خود
گفت امید واتکاء بخالق یزدانم آرزوست